سفارش تبلیغ
صبا
بسا خویشاوندی که از بیگانه دورتر است، و بسا بیگانه ای که از خویشاوند، نزدیک تر است . [امام علی علیه السلام]
مشکات

قرآن

بزودی

قوانین کوانتومی در قزآن


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط محمود علیمرادیان 96/3/18:: 4:12 عصر     |     () نظر

من از تبار اسماعیلم !

من اسماعیل ذبیحم !

من به امر ابراهیم خلیلم ، 

قربان ایران و ایمانم خواهم شد ؛ 

ذبیح


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط محمود علیمرادیان 96/3/18:: 3:57 عصر     |     () نظر


20 قانون طلایی برای احترام به خویشتن :

قانون اول : اگر فکر می‌کنی کاری اشتباهه ، انجامش نده .
قانون دوم : در صحبت‌ها همیشه دقیقا همون چیزی را بگو که منظورته .
قانون سوم : هیچ‌وقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه را از خودت راضی نگه‌ داری ؛ هیج وقت ؛
قانون چهارم : سعی کن هر روز یاد بگیری و دست از یادگرفتن بر نداری .
قانون پنجم : در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن .
قانون ششم : هیچ‌وقت دست از تلاش برای رسیدن به رویاهات بر ندار .
قانون هفتم : سعی کن راحت نه بگی ، از نه گفتن نترس .
قانون هشتم : از بله گفتن هم نترس .
قانون نهم : با خودت مهربون باش .
قانون دهم : اگه نمی‌تونی چیزی را کنترل کنی ، بزار به حال خودش باشه .
قانون یازدهم : سعی کن از اتفاقات و حالات منفی دوری کنی .
قانون دوازدهم : برای رضایت دیگران ، کاری را انجام نده که دوست نداری .
قانون سیزدهم : سعی کن ببخشی ، اما فراموش نکن .
قانون چهاردهم : در هیچ حالتی ، سطح خودت را به اندازه طرف مقابلت پایین نیار .
قانون پانزدهم : حرفی رو که نمی‌پسندی تائید نکن .
قانون شانزدهم : به کسانی لطف کن که استحقاقش را داشته باشن ، لطف تو را وظیفت ندونن و سپاس‌‌گزار باشن .
قانون هفدهم : با کسی که ازش خوشت نمیاد ، همنشینی نکن .
قانون هجدهم : در یاد دادن ، بخشنده باش .
قانون نوزدهم : از کسی ناراحت هستی بهش بگو ، ناراحتیت را بگو ، دلیلش را بگو .
قانون بیستم : عاشق باش ، عشق باعث امید به زندگى می شود .


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط محمود علیمرادیان 96/3/2:: 6:16 عصر     |     () نظر

زندگی خود را با پرسیدن سوالات کوانتومی سرشار از لذت و آرامش کنید :

* خدایا ! چگونه میتوانم با پرسیدن سوالات عالی از کاینات ، تجربیات جدیدی را بدست آورم ؟  

* خدایا ! چگونه میتوانم دیدنی ها و شنیدنی های عالم را خوب ببینم و خوب بشنوم ؟  

* خدایا ! چگونه میتوانم یک انسان معــنوی ممتاز و عالی باشم ؟

* خدایا ! چگونه میتوانم فرصت های عالی ای که زندگی سخاوتمندانه در اختیارم می گذارد را  قدر بدانم ؟

* خدایا ! چگونه میتوانم مقامات عـالی عــشق و گذشت را در خودم ایجاد کنم ؟ 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط محمود علیمرادیان 96/2/13:: 7:21 صبح     |     () نظر

شب ها ، راه می پیمود و روزها می خوابید . نمی دانست با این شب ، چندمین شب است که در راه سرزمین مون است .

شنیده بود که در آن سرزمین و بر بالای قله ء کوه آن ، اژدهای هفت سری زندگی می کند ، که تا کنون هیچ شکارچی ای موفق به شکار او نشده است !

لذا او تصمیم گرفته بود که به هر طریقی که هست آن اژدهای هفت سر را شکار کند .  تا با  شکار آن بتواند برای خود شهرت و ثروتی کسب کند .

طلوع آفتاب ، خبر از آمدن روز دیگری می داد . شکارچی جوان خسته بود . به خودش گفت : چقدر  گرسنه ام  . نظری به اطرافش انداخت ، از دور کلبه ای را دید .با خودش گفت : اگر بتوانم در آن کلبه چیزی برای خوردن بیآبم و امروز را در آنجا استراحت کنم ،  شب دوباره به راه خواهم افتاد . چند قدمی به کلبه نمانده بود که صدائی او را به خود آورد : سلام جوان !

سرش را به عقب چرخاند ، پیرمردی را دید که بار هیزمی بر دوش داشت و به او نزدیک می شد . جوان سلام کرد .

پیر پشتهء هیزم را کنار کلبه گذاشت . و در حالی که کمرش را می مالید ، رو به جوان کرد و  گفت : به نظرم غریبه ای ؟ اینجا چه می کنی ؟ مکثی کرد و گفت : صبحانه که نخورده ای ؟!

و جوان در حالی که وسایلش را از روی دوشش بر میداشت ، پاسخ داد : نه ، نخورده ام .

پیر مرد داخل کلبه شد ، و به جوان اشاره کرد که داخل شود . جوان داخل شد و کناری ایستاد . کلبه ء ساده ای بود .

به اطراف نگریست ،  نیزه و شمشیر و تیر و کمانی بر روی دیوار کلبه نظرش را به خود جلب کرد . 

- بیا جوان ، آماده است .

روبروی پیرمرد ، پشت میز نشست . تشکری کرد و مشغول خوردن شد . لقمه ها را با سرعت به دهان می گذاشت و قورت می داد .

پیرمرد در حالی که زیر چشمی به او می نگریست ، با مهربانی گفت : خب ، نگفتی کیی هستی و از کجا میآیی ؟ 

جوان لیوان شیر را یک نفس سر کشید و ، لب و دهانش را با آستین لباسش پاک کرد و گفت : به سرزمین مون برای شکار اژدها میروم .

- اژدها ؟

- بله ، شنیده ام در آنجا اژدهای هفت سری ست که دست هیچ شکارچیی به او نرسیده .

پیر لبخند آرامی زد و سرش را به زیر انداخت . و جوان دوباره مشغول خوردن شد .

پیر مرد سرش را بلند کرد و گفت : یاد قصه ای افتادم .

جوان با دهان پر گفت : چه قصه ای پدر جان ؟ 

- سالها پیش از این ، شکارچی جوانی به قصد شکار یوز سیاهی راه بیابان را در پیش می گیرد او شب ها راه میرود و روزها می خوابد . تا اینکه یک روز صبح با خار کن سالخورده ای روبرو می شود . و از او نشان آن بیابان  را می گیرد . و خار کن پیر از او می پرسد : چرا می خواهی به آن صحرا بروی ؟ و شکار چی جوان پاسخ می دهد : شنیده ام که در بیابان ، یوز سیاهی

زندگی می کند ، که تا کنون هیچ شکارچی ای نتوانسته آن حیوان را شکار کند . به شکار آن یوز میروم .

و پیر به او می کوید : پسرم ، عالم شکارگاه تو ، و حقایق در آن شکار توست . پس با تور شکارت  که عقل توست ، سعی کن آنها را صید کنی ، نه چیز دیگری را !

جوان در حالی که دست از خوردن برداشته بود ، گفت : خب ، بعد چه شد ؟ 

پیرمرد از جایش برخاست و به طرف در کلبه رفت و از کلبه خارج شد . جوان به اطراف نگریست  ، و در پی پیرمرد از کلبه خارج شد . نگاهی به اطراف کرد . پیرمرد را ندید .

- پدر جان !

این بار  بلندتر صدا زد : پدر جان ! جوابی نشنید .

بهطرف وسایلش رفت . نگاهی به نیزه و شمشیر و تیر و کمانش کرد ، خم شد و آنها را برداشت  ، و درون کلبه رفت .

طلوع آفتاب خبر از روز تازه ای میداد . و شکارچی جوان با تبری بر دوش به سمت جنگل میرفت . 

هیزم شکن

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط محمود علیمرادیان 96/2/10:: 5:18 عصر     |     () نظر
   1   2      >